تبليغاتX
ms tanha
azad

شاید محال نیست؟

ان کس که درد عشق را بداند

اشکی بر این سخن نفشاند

این سان که ذرهای دت بی قرار من

سر در کمند عشق تو

جان در هوای توست

شاید محال نیست

بعد از هزار سال

روزی غبار مارا  

اشفته بوی باد

در دور دست دشتی

از دیده ها نهان

بر برگ ارغوانی

پیچیده با خزان

بر پای جویباری

چون اشک ما روان

پهلوی یکدیگر بنشاند

ما را به یکدیگر برساند




نگاشته شده در ساعت 18 توسط ms

منبع كدهاي جاوا