نمی دانم کدامین حس مرا به نوشتن
این همه غم و اندوه می خواند:![]()
شاید به این امید می نویسم
که روزی این نوشته ها با چشمانی
که زیبا ترین خاطره های دنیا
برایم بود خوانده شودو
دستانی گرم از یک عشق ابدی اما سرد و
یخ زدها ز بی وفایی روزگار
آرامش این ورقها را بر هم زند
آرامش لحظه های تنهاییم را
آرامش لحظه هاي بي كسي
لحظه هايي كه مساوي با مرگند
و همه از مرگ من بي خبرند...!!!![]()